آخرین خبرها

بغض بیست و هفت ساله در گلوی رودبار/فاجعه در آخرین شب بهار

به گزارش پایگاه تحلیلی  و خبری نبض خبر: ۳۱ خرداد سالروز وقع زلزله رودبار است. زلزله ای که داغ های زیادی بر دل ها گذاشت و هنوز بعد از گذشت بیست و هفت سال تازگی این داغ احساس می شود.

 آخرین شب بهار بود. آخرین شب زندگی بیش از ۳۵ هزار نفر از مردمانی که شب را به امید صبح به خواب رفته بودند و چه آشفته خوابی شد.

ساعت ۳۴ دقیقه بامداد ۳۱ خرداد ۶۹ زمین قهر کرد، روی برگرداند، لرزید و چه داغ ها که از قهر زمین بر دل ها ماند و خبر زلزله ۶۰ ثانیه ای منجیل و رودبار، سر خط اخبار شد.

وسعت محدوده زلزله زیاد بود. استان های تهران، آذربایجان شرقی، مرکزی، مازندران، سمنان، همدان و کردستان هم لرزش زمین را حس کردند و طارم علیا در زنجان نیز خسارت دید. شهرهای گیلان نیز به وضوح لرزش زمین را حس کردند و حتی در برخی شهرها خسارات جانی و مالی نیز پیش آمد. همه شنیدند و خواندند که رودبار و منجیل با خاک یکسان شد اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟

بیست و هفت  سال از فاجعه زلزله رودبار می گذرد. شاید امروز خیلی ها اصلا خاطرشان نباشد که ۳۱ خرداد ۶۹ چه اتفاقی رخ داده اما مردم رودبار از همان سال تا به امروز، ۳۴ دقیقه بامداد ۳۱ خرداد را فراموش نکرده اند و هنوز هم آخرین شب بهار برایشان معنای دیگری دارد. هنوز هم این شب رنگ غم دارد و بوی خاک آغشته به خون می دهد و نوای «برمه لالا»- نوای حزن انگیز محلی مردم رودبار که در زمان غم و اندوه سر می دهند- در فضا جاری است.

رودبار ای سرزمین خوب من
به ز مادر ، دایه ی محبوب من

خاک پاکت زادگاه آرزوست
یاد تو هر حلقه ای را گفتگوست

مظهر صلح و صفا داری تو اندر سینه ات
هیچکس در دل ندیدم داشت رنگ کینه ات

روزگار نامرادی های تو بگشوده کام
این همه یاران و این زهر است و جام

شد خزان این آخرین روز بهار
بلبلان گشتند هر یک زار زار

این زمین بی مروت هم حسود و بی وفاست
او نمی داند به دل مهری به پاست

دیدی آخر در دل بیگاه شب رقصش گرفت
هم سر و هم سینه و هم گیس او جنبش گرفت

لرزه ای انداخت بر اندام هر پیر و جوان
از دل اطفال می شد ناله سوی آسمان

بعد از آنی خانه ها ویران شدند
کودکانت وارث غمنامه ایران شدند

دیگر اکنون رودبارم از خراب آباد شد
از زمانه سهم ما رودباریان بیداد شد

ما که نه ، ایران ما نک در عزاست
ای زمین طوفان دشنامت سزاست

گونه های کودکان ناز و پاک
بوسه گاهی بود اینک گشته خاک

هی هی بازی طفلان راحت روح پدر
اینک او بی خانه این یک دربدر

کودکان از هر طرف فریاد مادر می زنند
سینه را چون غنچه نو رسته از هم می درند

گه لجاجت می کنند آید پدر در یادشان
تاب ضایع می شود از ناله و فریادشان

گیل مرد پاک ما آزاده رفت
نا کجا آباد را تا انتها بی جاده رفت

بند بند شالیش از دور پیدا می شود
گشتزار گیل مرد ما هویدا می شود

دسته داست کجا دستت کجاست
آن یکی در خاک و این دیگر هواست

پیچ و تاب جاده در راه شمال
وصف مینو را هم آوردی خیال

دیگر اکنون کوره راهی بیش نیست
دیگر آن جز ویل و چاهی بیش نیست

آرزوهای جوانان روی هم در گور شد
در عزا زین زلزله هر خانه پشور شد

در عروسی بود زوجی شادمان و با سرور
هین زفاف خویش را در حجلگه بردند گور

دیگر از سرسبزی این شهر ما گفتار نیست
زنده ها خفتند و کس بیدار نیست

از یتیم از بیوه زن یا مرد فرد
هر که را گویم دلت گیرد ز درد

تو چه می دانی زمین با ما چه کرد
کس نباشد کو بود خالی ز درد


قاسم حقانی – ۷/تیر/۱۳۶۹

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید